عجايب نامه اکبر کپنهاگی
سرم را نزديک آوردم و سعی کردم اسمش را بخوانم .. بورخس ..
ـ چقدر می شه خانم بورخس ؟
ـ همت عالی ! هر چقدر قدر خودتان خواستید .
بيست و چند دلار جلوش گذاشتم و مثل همه توريست ها لبخند زدم و نگاهش کردم .
ـ چه زبونی دوست دارين ؟
ـ خانوم بورخس امروز دلم زبون يونانی می خواد . طرفهای يانيس ريتسوس .
ـ نداريم .
برگشتم و به آسمان باز سان فرانسيسکو نگاه کردم و نفسی کشيدم . آسمان شبيه آسمان آوازهای استانبولی بود.
ـ ترکی چی؟
ـ صبر کن نگاه کنم .عجيبه . سوئدی ها و آلمانی ها اونجا را گرفتن . عزيز نسين رو حتی در بازار سياه هم نمی توني پيدا کني . يک شهر ديگه لطفا .
ـ به فارسی ببر منو خانم که اونجا نظر بازی کنم .
زل زد به چشمهايم و دستی به دستم کشيد . چه دستی دارد اين خانم بورخس .
ـ ما با مارکت فارسی زياد کار نمی کنيم . می دوني که .. بايد از طريق سفارت سويس اون جا رو پيدا کنم .. می فهمي ؟ .. صاددد .. ق ق ق ..
ـ ها . زدی به نشان خانم . صادق هدايت . فکر می کنم هنوز بشه اون زنو نجاتش داد و زندش کرد . می رم اونجا تخمير بشم.
ـ ( نچ نچ کنان ) متاسفانه اونجا هم جای خالی پيدا نمی شه عزيز . خيلیا رفتن اونجا تا اون زنو ..
حوصله ام سر رفته بود .
ـ عربا چی ؟ صحرا هم بد نيس .
ـ معذرت می خوام که برات مکان دلخواه پیدا نمی شه . شايد این يه سرنوشته.
می دانستم که می خواهد زود از دست من رها شود . نگاهم می کرد و نچ نچ می کرد. زيبا هم بود . اگر جايی پيدا نمی کرد به زبان خودش از آن سفرهای ثانی می رفتم . فريدا را هم می ديدم حداقل ..
ـ می خوای به ديدار موريس لوی بری ؟
ـ موريس لوی ؟ اونو از کجا پيدا کردی خانم ؟ مگر دست آدمو می خونی ؟ نه جانم حال رقص و سماع و ذکر ندارم من امروز .
چشمهايش انگار روح مرا می بريد و می رفت به عمق جان آدمی ... حقش بود که اسمش خانم بورخس باشد . مثل اسم حنوک يا موريس . دلم از او خوشش آمده بود . مايلش شده بودم. پستانهای سفت و جوان .. گردنش هم شبيه ذرت تابستانی .. به نظر می آمد که اين خانم بورخس را از سينه خود من کندهاند و ساخته اند .. خندهام گرفته بود از طرز فکری که .. خواستم بگويم : همين شهر خودتان خوبه بورخس جان . می رم اونجا برات زاپاتيست می شم . گيتار می زنم . هفت تير می بندم . برات گراز شکار می کنم .. که گفت : چرا اين طوری نیگام می کنی ؟
مگر نه اينست که پول مشگل گشای خيلی از دردها و گرههاست . سری تکان دادم و بر خلاف ميل موریس لوی که با چشمهای زاغش در جايی از درون من ، مرا نگاه می کرد ، يک اسکناس نو صد دلاری در دستش گذاشتم .
ـ خانم بورخس منو به زبون خودتون ببر. من طوری ساز می زنم که همه توکاهای ساکت درون قشنگت به آواز بيان.
خنديد و دستی به صورتم کشيد و گفت : چه چشمهای زیبايی داري . صبر داشته باش .. برات يه شهر مناسبی و در خور پيدا می کنم .
صبر کردم . اسم عباس صفاری را ديدم . خواستم بگويم : اونجا هم بد نيس . می تونم برم و در جادههای مه گرفتهاش با نور بالا شنگ و منگ رانندگی کنم و برم زیر چراغ بنشينم و جويس را از پشت سر ببينم و با دست به شانهش بزنم و خودم را کمی رها تر ..
ـ باروناتو اونجام نمی تونی ببريش . گرفتن اونجا رو . تنها جای ممکن همين اکبره در کپنهاگ !
اکبر کپنهاگی . من ديوانه هستم ولی نه آن قدر که بروم و مغزم را منفجر کنم . نه . خواستم بگويم فردا می آيم که ديدم برگه رسيد را به دستم داد و بلند شد و با آن لبهای سرخ و کشنده اش مرا از پيشانی بوسيد و گفت : حالا برو در اتاق 149 منتظر بمون . اگه دفه دیگه امدی تورو يه جايی می برم که بغل چشمهاش بودا شی !
يک بوسه نامريی روی سينه هايش گذاشتم و سنگين و بی ميل راه افتادم به طرف اتاق مورد نظر . باورم نشد . سر برگرداندم و دليله را ديدم در اتاق 148 . اين پا و آن پا می کرد و کمی هم از موهای مرکبی اش سفيد شده بود . تقی به شيشه زدم . مرا ديد و دهانش از حيرت باز ماند. در را باز کرد و مثل هميشه زلال و بارانی از گونه هايم بوسيد و من پرسيدم : کجا می شويد خانم ؟
انگار که در درونش هزار پرنده داشته باشد بی صبرانه گفت : می رم ديدار کبير !
تا کبير گفت لبهایش سرختر شد و سفيدی موهایش زيادتر گشت
ـ کبير هندی ؟
ـ هندی هندی . کبير هندی .
ـ سلام منو هم به او برسون دليله جان . بگو هی هی ..
ـ تو که سر و سرت همه با موريس لويه آقا. کجا می ری ؟
ـ خانوم هر کسی سفر خودشو داره . منم می رم زيارت اکبر کپنهاگی . می خوام کمی از موريس دورتر باشم .
دگمههای کت مرا بست و گفت : به اکبر بگو خوابت رو دیده بود دليله . برا خودت يک گربه خاکستری شده بودی و در مغرب آزاد و رها زندگی می کردی .
سر دليله بوی نرگس می داد . دست به عقيقهای زرد که دور مچش پيچيده بود کشیدم و در دلم برايش آن کلمههای آرامی را تکرار کردم تا در راه کبير هندی آرامش و تانی داشته باشد .
خواست دوباره چيزی بگويد که چراغ سبز شد و او ساک و دفترش را برداشت و گونه چپم را بوسيد و غايب شد .
برگشتم و در اتاق نشستم . کاش من هم می رفتم به دنبال آن چهره خندان ، آن شاهزاده ، آن دختر هندی ، ميراآبای . در آينه خودم را نگريستم . يادم رفته بود اصلاح کنم . قيافهام شده بود شبيه مومیاییهای مصری . انگار سالها پيش مرده بودم . انگار سالها پيش از اين لبهايم کبود شده بود و آن دختر اثيری که موهايش سرخ بود لب هايم را نبوسیده بود . چشم هايم را بستم و او را پيدا کردم . در آنی که دستش به سمت دست من دراز می شد و دستم را روی سينههاش می گذاشت و آرام می گفت : يک جمله ی شيرينی بگو . من در گوشش گفتم : شششکککششککشککتنتستاساستسالیبل....
صورتم کمی به خود آمد از اين معاشقه ی نا مريی و جادويی . کاش در خانه اکبر هندوانه و بستنی يا يک چيز خنکی باشد . چه تشنهام شده است !
يک دفعه تلفن دستی ام زنگ زد . جواب دادم . خواهرم ليليت بود . گفت رفته است ديار مغرب و حالا کنار آدم نشسته است .
گريهام گرفت و خنديدم و پرسيدم : آدم ؟
ـ آره برادر. يکی از زنهای آدم شدهام . حالا 6 ماهه که حاملهام .
می خواستم صدای آدم را بشنوم . خواستم . تا شنيدم انگار اين سرم با همه پدرم که صاحب چشمهای آتشين و تيزی بود بزرگ شد و منفجر شد . چه صدايی ! چه صدايی ! خواستم بگويم ميم ... که چراغ سبز شد و خنده های بلند آدم در فضا منتشر گشت و من اين روح مسافر از آنها دور شدم .
...
از خواب که بيدار شدم اکبر را ديدم . پشتش به من بود . پشتش شبيه اين خداهای پريشان هندی بود که خميده بود و لاغر . داشت در کامپيوترش سحر و جادو می نوشت . برخاستم . ميزش پر از ساعت و دارو و نوار و موهای گربه و قطب نما بود . هر چهار ديوارش پر بود از ساعت هاي کوچک و بزرگ که زمينه همه آنها عکس خودش بود با دو دقيقه مانده به گربه شدن در زمانهای مختلف . خواستم ببينم چه می نويسد اين دخو که برگشت و مرا نگاه کرد و گفت : ببرک کجاس مردک ؟
می دانستم که اسم گربه اکبر ببرک می باشد . گربه برای من هميشه بیش از يک گربه بوده است . اگر بتوانی به اندازه 10 دقيقه از نزديک به صورت گربه نگاه کنی خودت که گربه می شوی هيچ ، متوجه اين هم می شوی که جنابعالی داری به يکی از عجيب ترين و صورت و حالت يک انسان نگاه می کنی . انسانی که دو دقيقه مانده است خدا شود . من آدم های گربه و گربه هاي آدم زياد ديدهام .
گفتم : ببرک رفته مطبخ تا برای ما غذا درست کنه !
اکبر با صدای بلند گفت : ببرک ... ببرک ...
صدای کلفت و دو رگه ببرک از آن مطبخ شنيده شد : چی می خوای ای پادشاه ؟
اکبر دستی به ريش بزی و سبيلش کشيد و گفت : چی می پزی امروز ؟
ببرک گفت : پادشاهيم چوق ياشا ! خرگوشی که آليس را برد و آواره اش کرد . کمی هم ران رخش رستم . کمی هم از زبان خودم و کمی هم از لبهای دختری که حالا در مغرب نشسته است و برايت جوراب می بافد . برای نوشيدنی هم اشک قو و دريای سرخ و خون قرقاول . چرا می پرسی عزيز ؟
اکبر خنديد و گفت : می گم نمکش کم باشه بهتره خانم. شايد اين مهمون ناخوانده شور دوست نداشته باشه .
گفتم : من نمی دانستم که تو پادشاه گربه سانانی .
جوابم را نداد اکبر . دوباره تق و تق زد به صفحه ي کيبورد . نشستم . خسته بودم . چشم بر هم گذاشتم تا کمی بخوابم که صدای اکبر چشمهايم را باز کرد : شام حاضره بيگانه !
بلند شديم و دست و صورت را شستيم و نشستيم . قاشق و چنگال هاي ميز اکبر عجيب ترين قاشق و چنگالهايی بود که تا به حال ديده بودم . دراز و ترسناک . شبيه ابزار جراحی . اکبر با آن دستهای کبود و پر مويش شروع به خوردن کرد . اين اکبر نبود . اين درون آن اکبر بود که در برابر من دیده می شد و می خواست دو دقيقه ی بعد خدا شود . دست ها کبود و گوشها تيز و پر مو و چشم ها دو دگمه سياه و تيز و بيشتر اگر وصفش کنم دمی سرخ هم که می خواست بزند بيرون . هنوز لب به غذا نزده بودم که سرش را بلند کرد و صورتش عوض شد و شد صورتی شبيه صورت یک خدای بدوی ( چيزی شبيه کيرتی موخا ) و گفت : چشا و گوشای اين زنو تو بخور. من هم گوشت و جونش رو می خورم .
اعتراضی نکردم و ترس مانند سوسکی سياه و بزرگ بر روی پيشانی ام راه می رفت و می خواست راه قلبم را پيدا کند . خانه ، خانه ی اکبر بود و اکبر هم طبق معمول تلخ و مرموز. چشمها خوشمزه بود . گوشها صورتم را گرمتر می کرد . انگار اولين بار بود که در عمرم غذا می خوردم . اکبر دوباره نگاهم کرد و صورتش صورت آن خداي پر مو و چشم آبی شد . يک دفعه با کف دستش به پيشانیام کوبيد و آن سوسک افتاد و من لرزيدم و اکبر گفت :
_ نمک هم بزن به اين دستا که روح شيرينش در مغرب برا من جوراب ييلاقی می بافه قربونش برم .
برگشتم و نگاه کردم به ببرک که شبيه چینیها نشسته بود و چنگ می زد . چيزی نگفت ببرک .
ـ چه می گی اکبر !
دست را از دستم گرفت و بلعيد و بعد سر خرگوش را از تنش بريد و گفت : بيا اینو بخور بيگانه .
مغز خرگوش را خوردم و انگار که از خواب بيدار شده باشم اکبر را ديدم در هيئت همان سوسک سياه که در حين خوردن پاهای آن زن با خودش حرف می زد .
به ببرک نگاه کردم و گفتم : خانم منو اين اکبر می ترسونه . می ترسم سکته ناقص کنم . يه کاری بکن .
اکبر تا صدای مرا دوباره شنيد، لرزيد و سوسکاش شکاف برداشت و خودش بيرون امد و گفت : خون تازه می خوام من . او آهوی وحشیت کجاس ای بی دين .
ـ چرا می خوای بدونی؟ باشه . اونجاس . اونجا تو کتابم خوابيده .
دستش را تا مطبخ دراز کرد و کوزه ی آب را برداشت و به دستم داد و گفت : بيدارش کن اون ستمگرو. بيدارش کن و سیرابش کن او هر جايی رو.
گفتم : آب ؟
برخاست . آهو را از خواب بيدار کرد و آبش داد . آهو آب را نوشيد و با تعجب مرا نگريست و انگار با آن چشمهای سیاهش از من پرسيد : آب خوردن از دست اين خدای پر مو چه معنایی دارد ؟
سرم گيج می رفت . انگار از جايی از درزی باريک آن زندگی هندیام خودش را می ريخت به سرم. به درونم . نگاهش کردم . چيزی نگفتم . اکبر سر آهو را گرفت و گفت : « برو پيش یار من در مغرب اين بوسه را هم ببر . بگو جنده اکبرتو اينجا تنها گذاشتی و رفتی . جندههای اينجا بارونای تو را ندارن». خنديد اکبر . سر آهو را گوش تا گوش بريد و خونش را در ليوان ريخت و نانش را در آن آغشته کرد و کمی جويد و گفت : اسم واقعی تو چی بود ؟
صورتم ديگر شد و سياه و پر ستاره شدم و صدا از من بر آمد : خوخانف !
هايی گفت و نشست و ريش بزیاش را از صورت برداشت و خنديد و..
ـ از کپنهاگ من خوشت اومد ؟
نشستم و آن مرد چند سال پيش شدم و گفتم : هی . هنوز تو کوچههاش می گردم .. تاريکيش مثل مزه تنباکوی خيسه ...
ران رخش را به دستم داد و گفت : چه عجب ياد منو کردی و این جا اومدی ؟ مگه موريس مرده که ..؟
ـ نه اکبر موريس نمرده . همين طوری در حجرهش نشسته و مثل هميشه دستش را زير چونهش گذاشته و دنيا را از چشای من نيگا می کنه. من هم حاجی سياح شدهام و جهان نوردی می کنم ...
بی حوصله بود اکبر . دست چپش را کند و کناری گذاشت و گفت : فردا تو را می برم به ميدون ! ميدونی که روی همين کلمات ساخته شده . يادت نره اسب بياری .
دیگر حرفی نزد . من هم سرم را برداشته و روی تخت گذاشتم و دراز کشيدم . اکبر گفت : آهويت رفته مغرب . رفته يار منو ببينه و بهش از بی وفايی های منو و اين روزگار جاکش بگه...
انگار که قه قه می خنديد اکبر . تنم خوابيده بود . سرم گفت : شب خوش ای پادشاه!
...
بيدار که شدم خبری از آن عجايب روزگار نبود . غيبش زده بود . از مطبخ صدای نغمه و نی می آمد . ببرک نشسته بود روی ميز و صبحانه می خورد . چند کنيز چينی هم برايش آواز می خواندند. گفتم : ببرک خانم اين اکبر کجا شده است ؟
سرش را بالا آورد و صورتش را شبیه يکی از فيلسوفان پير يونانی کرد و گفت : پادشاه جنها رفته است سراغ زنی که قناریاش خوش آواز ترين قناری جهان و خندهاش بی رحم ترين خنده جهان است .
ـ خوشا بر حال او که ..
ـ در ميان هند و چين آبی ست که هر هزار صد سال می جوشد و تن آدمی را باغ و حاضر می کند . آن زن از آن ديار آمده است .
خنديدم و گفتم : صبحانه چه می خوری ای آن در اين !
خنديد و گفت : عقل بزرگ را !
گفتم : دل من تنگ می شود در اين دام !
گفت : برو پشت کامپيوتر اکبر بنشين و قدری با تلما حرف بزن .
تلما را می شناختم . خانهاش در امين السلطان تهران بود . از نوادر روزگار . خط خوبی هم داشت . صنمی بود برای خودش .. آرزوی همه ی دستهای آن ديار.. گهگاهی هم به ميهمانی آن نديدنی های درخشان می رفت و می امد و برای موريس لوی سفيد می پوشيد و آواز می خواند و موريس لوی با آن همه پيریاش فرفره می شد و می چرخيد ..
برخاستم و ياهو را باز کردم و تلما را پيدا کردم و سلامی نوشتم و زيرش پر طاووسی کشيدم و فرستادم . تلما هم ستاره سليمانی کشيد و سلامی نوشت و پرسید : اکبر کجا رفته ؟
نوشتم : اکبر رفته به جنگ ديوی که زمين و زمان کپنهاگ را می سوزانه و تاريکتر و سرد ترش می کنه .
تلما نوشت : عجب !
نوشتم : يکی از شرطای وصال توراندخت اين شهر کشتن آن ديوه .
جوابی از تلما نيامد . چيزی نگفتم ، ننوشتم . بی خبر از ببرک چنته و بارم را برداشتم . از خانه خارج شدم . می خواستم آن شهر را برای هميشه ترک کنم که کسی گفت : خوخان خوخان ن ن ...
برگشتم . عالم آرايی بود که نظيرش را در هیچ بلاد و زبانی نديده بودم . تعظيمی کردم و خواستم دست به آن صورت خياليش بکشم که گفت : کسی که دلش بيم و پروا داشته باشد كي دست به صورت عالم آرا بکشد ..
گفتم : پروا کدام است خانم . من همه شيرم .
خنديد و گفت : شرطها را به جا بياور
برگشتم و آن تبريزی جوان و ماجرا جو شدم نشسته بر اسب سياه ترکمنی و صورتش را نگاه کردم و ياد و نشانی از تلما در هيئتش ديدم و قلبم لرزيد و نفسی کشيدم و به روی خود نياوردم و گفتم : بشمار شرطهايت را ای تازه خدا شده !
گفت : پوست ديوی مهيا کن . بپوش آن پوست را و با اکبر بگرد !
گفتم : همين ؟
خنديد و چشم دوخت به درخت پرتقال. از پرتقال صدای او آمد : نه اکبر را بکش نه بگذار اکبر تو را بکشد .
گفتم : آن وقت نه اکبر می تواند زبان تو را بخورد نه من می توانم شب شيرين را از چشمهای تو بگيرم .
گفت : رسم روزگار ما اين است خوخان .
گفتم : اسم آموزگارت را به من بگو .
گفت : اسمش را بر سينه ام نوشته اند .
خنديدم و پستانهای زهرآگينش را از اين فاصله بوسيدم .
گفت : مرد اين گردیدن هستی يا نه ؟
چارهای نداشتم . آرام چشمهای موريس را در درونم خواباندم و رفتم و ديو شدم . اکبر نيزه انداخت و من نيزه را شکستم . من آتش و قاروره انداختم و اکبر ابرها را گفت که ببارند و آتش من خاموش شود ...
ما در جنگ بوديم و آن زيبا با همراهانش به تماشا نشسته بودند و می خنديدند . شب که شد اکبر برگشت . من هم دوباره برای خوردن چشم ها و گوشهای آن مغربی به خانهاش رفتم و اکبر دوباره با همان شکل و شمايل از من پرسيد : از کپنهاگ من خوشت اومد ؟
Labels: عجايب نامه اکبر کپنهاگی

0 Comments:
Post a Comment
<< Home