کوارتت یاشار: مکالمه ی جادویی در راه هلیوپولیس

Saturday, May 15, 2004

مکالمه ی جادویی در راه هلیوپولیس




براي محسن بني فاطمه
كسي در زد. باز صداي در بلند بلند .. . چه حين نا به هنگامي براي در زدن...
ـ كه هستي ؟
ـ منم !
يك زن پشت در ايستاده بود.خواستم بگويم .. كه گفتم : برگرد !
در را دوباره زد آن زن ،
ـ باز كن اين در را !
عقربه ها را نگريستم . يخ زمانِ من داشت اندك اندك آب مي شد و نورهاي شهر از دورترهاي روحم سو سو مي زدند. يك ساعت براي زندگي داشتم . شبيه عقيقي در آب . نگاه كردم ديوارهاي آشنا را .ديوارها گفتند : برگرد زن !
زن لب‌هايش را به در چسبانيد .
ـ در را باز كن اي گيج گول ..
چه وقت ديري ! خواستم بگويم ..
ـ برگرد !
در را دوباره زد در را باز كردم . او مرا پيرمردي با دستاني لرزان ، شالي بر گردن و خميده و پريشان ديد ، من او را تازه و سبز پوشيده ، 19 ساله با لب هايي كبود و جاي سرخ گلوله در سينه ، درست طرف چپ سينه ديدم ..
ـ ها . تو اويي ؟
ـ منم .
ـ چهل و اندي سال پيش مرده بود او . رفته بود او .
ـ آن رفته هرگز نمرده بود در .. .
ـ برگرد !
ـ جاي و كجايي ندارم. همه گانم رفته اند . شهر خاموش است و برف مي بارد !
ـ آرزويت را بگو !
ـ ها ، تا يك ساعت ديگر تو هم رفته خواهي شد. آمده ام دستت را وا بگيرم با هم برويم .
ـ ديوانه ، پريشاني نكن. چهل و اندي سال پيش من تو را كشتم . دستانم را نگاه كن ، اين لرزش از كابوس آن شب است .
خنديد. سرد خنديد . لرزاند مرا از اين خنده
ـ شهر مرا كشت . آدم ها مرا كشتند . زبان ها مرا كشتند . مثله مثله شدم در ويرانه ها و تاريكي ها . ياد شدم و باد شدم. اما ذهن تو هنوز جاي بكر و خنكي بود برايم . در آن جا نشستم به زندگي جادويي خود ادامه دادم .
ـ ها ، اي روح طاووس ها برگرد . مرا با اين پريشان گويي ها آزار مده. برگرد تا من بروم . برگرد تا من بروم چهره ام را رنگ كنم .
دستي به صورتم كشيد. در چشم هايم خيره شد .
ـ پيرمرد آرامش داشته باش!
دستم را گرفت و داخل خانه آمد. بيرون خانه برف مي باريد و سخت هم مي باريد. چراغ را خاموش كرد و نشست . روبرويش نشستم. عقربه ها و صداي عقربه ها .
ـ اول من مي روم !
صورتم را كه رنگ مي كرد ، خنديد . مثل همه ي معشوقه ها خنديد .
ـ با هم مي رويم !
ـ آن روزها تو ترانه اي دلنشين مي خواندي !
صورتم را طلايي و سرخ كرد . خواند.« نه يدين گوزه ليم سن گوزه ليم ، دون گئجه نه يدين ؟ » من با او ترانه را تكرار كردم . دستانم را در سفيد فرو برد . گريه ام گرفته بود . انگار مرا به ختنه مي بردند . گفتم : ...
ـ مرا چرا كشتي ؟
دست هايم را برداشت و بر قلبش گذاشت . درست همان جايي كه گلوله ي طلايي در آن نشسته بود و سوخته بود و پيچيده بود و پرنده را پرانده بود. با خود انديشيدم كه ها ، چرا او را كشتم ؟ يادم نيامد هيچ ! صورتش را ان قدر نزديك آورد كه فقط دهانش را ديدم كه ...
ـ لبخند بزن در اين صورت درخشان !
ـ ها ، چه دير . چه تلخ !
انگشتش را بر سينه ام گذاشت . تاريكي درخشيد و گلوله اي چرخيد و پيچيد و سينه ام را دريد . قلبم از نوك سرد عقربه افتاد و افتاديم ....در باز شد و چند نفر از برف آمدند و پادشاه و ملكه را برداشتند و بردند .
28 نوامبر 1998 / لوس آنجلس / كافه ي لولوس


Labels:

0 Comments:

Post a Comment

<< Home